پرنده بال شکسته
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: جستجوگر - شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥

 

غروب جمعه  را  انگار خدا آفریده است تا آدینه همه دردها و زخم های شیعیان باشد و رنج سال ها غربت از امام و زخم سال ها یتیمی  امت را بنمایاند ؛ با این  همه ، غروب دلگیر آدینه با همه غم زدگی اش انگار لبریز از معرفت است؛ پر است از بانگ جرس و شاید آهنگ بیدار باش خداست که به رنگ غروب در آمده است . 

آشفتگی روح را عصر جمعه به وضوح حس می کنی ، روحی که مدام تحملمان می کند، زمینی بودنمان را ، غرق بودنمان  در دنیا را و در بند اسارت بودنمان را ، تا خاکی ترین بخش هستی فرود می آید و او که از جنس آسمان است در زمین خاکی آشفته می شود.

وعصر جمعه انگار زمان کوتاهی برای رهایی روح است . برای همین است که عصر جمعه دلت هوای قرآن خواندن می کند و هوای راز ونیاز و دعای سماوات . دلت از دنیا می گیرد ؛ از دنیای که پر است از زیبایی های دروغین ، عشق های دروغین ، لذت های دروغین ودلت برای حقیقت پر می زند.

غروب جمعه ، آینه  دل تنگ  توست تا در آن محکش بزنی که تا کجا عاشق است و منتظر ؟

از امامش چه می داند و از رسولش و از خدایش ؟

ونم نمک زمزمه روح را می شنوی که : (( خدایا خودت ! را به من بشناسان ، بارالها ! با رسولت آشنایم کن . مهربانا  ! حجتت را ، امام زمانم را ، مولایم را به من بشناسان که اگر حجتت را به من ننمایی ، از راه تو گمراه خواهم  شد))

(( لطیفا ! در دینت ثابتم گردان ، به طاعتت مشغولم دار  و در  آزمونی که برای خلق بر نهادی ، پیروزم کن )) و قلبم را مطیع ولی امرت دار ))

عصر جمعه عشقی  در دلت موج می زند و حسرت عمیق دوری از امام در دلت تیر می کشد . حالا با تمام وجودت زمزمه می کنی : (این بقیه الله ) تازه می فهمی  که دنیا چه قدر  وابسته  اوست  وبودن ، تا چه حد به او نیازمند است . پس چشمانت ، همه وجود و حتی خدا را شاهد  می گیری که به او  وبه هرچه او به آن ایمان  دادر ، مومنی و این  که دوستش می داری ، که تسلیم  امر اویی و مطیع او ، به مقام بلندش ، به علم و دانایی اش و به ولایتش اعتراف می کنی  ونیز به رجعتش و این بازگشت شیرین را سخت انتظار می کشی .

وقتی این نسیم  خوش معرفت تمام وجودت را عطراگین می کند ، از همه آنچه دوره ات کرده ، بیزار  می شوی ، از رنگارنگی دنیا ، از سر و صدا های فریبنده ، از حرف های پوچی که دانه دانهه  زنجیر عذابت را می بافند، از دویدن  های پی در پی و بی پایانت به دنبال سراب دنیا و از خویش منزجر می شوی که چه قدر غرق در دنیایی و چه قدر  از انتظار  حقیقت  دوری و چه قدر  بودن  را از دست داده ای و به چه چیزهای  کوچکی دل بسته ای .

بزرگی ما انسانها  آن قدر است که زمین و آسمان و کوه در تحمل بار امانتی که کشیده ایم درمانده اند، اما گاه آن قدر کوچک می شویم که دل به  قطعه ای از این  زمین و آنچه در آن است می بندیم . سینه های آسمانی  ما کهکشان عشق خداست ، اما گاه در این پهنه  سترگ عاشقی  ، دل به دنیای  خاکی می بندیم . و چه قدر آن لحظه غافلیم ، غافلیم  از بزرگی خود ، از  عظمت روح و از جایگاه  بلند خلیفه اللهی مان.

و عصر جمعه لحظه آشتی با روح است .

 لحظه  رها کردن روح از اسارت خاک  در دنیای خاکی ،

استشمام  عطر انتظار و لحظه حس کردن نسیم امید است .

عصر های جمعه بوی امام می دهد بوی موعود بر حقمان ، بوی سبز بهاران.

 

جستجوگر
تنهاترین تنها منم - هنوز هم حریر یادت تن پوش لحظات تنهایی من است فلک کور است دلم رنجور و بیمار است قدم لرزان به سوی کوچه می آیم دو دستم را به هم با حرص می سایم خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست
نویسندگان وبلاگ: