پرنده بال شکسته
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: جستجوگر - چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٤

صبحگاهي ز پي چاره كار . . . گشت بر باد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت . . . نا گه از وحشت پر ولوله گشت
آهو استاد و نگه كرد و رميد . . . دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت . . . صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چيست سرمايه اين عمر دراز . . . رازي اين جاست، تو بگشا اين راز

هرچه از خاك شوي بالا تر . . . باد را بيش گزند است و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك . . . آيت مرگ بود پيك هلاك

ما براي اين عمر درازي داريم كه بلند پروازي نمي كنيم.

زاغ را ميل كند دل به نشيب . . . عمر بسيارش از آن گشته نصيب

آنچه زان زاغ چنين داد سراغ . . . گندزاري بود اندر پس باغ

عمر در اوج فلك برده به سر . . . دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش . . . حَيَوان را همه فرمانبر خويش‌‍
بارها آمده شادان ز سفر . . . به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه كبك و تَذَروْ و تيْهو . . . تازه و گرم شده طعمه او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند . . . بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود . . . حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ريش . . . گيج شد، بست دمي ديده خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر . . . هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست . . . نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود و به هر سو نگريست . . . ديد گردش اثري ز اينها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بود . . . وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست از جا . . . گفت كاي يار ببخشاي مرا
سالها باش و بدين عيش بناز . . . تو و مردار و تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني . . . گند و مردار، تو را ارزانی
گر در اوج فلكم، بايد مرد . . . عمر در گند بسر نتوان برد
شهپر شاه هوا، اوج گرفت . . . زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالا تر شد . . . راست با مهر فلك همسر شد
لحظه اي چند بر اين لوح كبود . . . نقطه اي بود و سپس هيچ نبود

جستجوگر
تنهاترین تنها منم - هنوز هم حریر یادت تن پوش لحظات تنهایی من است فلک کور است دلم رنجور و بیمار است قدم لرزان به سوی کوچه می آیم دو دستم را به هم با حرص می سایم خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست
نویسندگان وبلاگ: