پرنده بال شکسته
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: جستجوگر - دوشنبه ٤ مهر ۱۳۸٤

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد ، بیگانه ئی شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

 

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در مینهد تا بشنود

شاید آن گمگشته آواز مرا

 

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

 

گاه می نالد به نزد دیگران

 

گاه  می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند

 

گاه میگوید که کو آخر چه شد؟

آن نگاه مست و افسونگر تو ؟

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم

نیست پیدا بر لب تبدار تو

 

من پریشان دیده می دوزم به او

بی صدا نالم : که این است آنچه هست

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم ، چه خوش رفتم ز دست

 

همزبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بیگمان هرگز کسی چون من  نکرد

خویشتن را مایه ی آزار خویش

 

از منست این غم که  بر جان من است

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای بر زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

 

آه، این است آنچه می جستی به شوق ؟

راز من، راز مردی دیوانه خو

راز موجودی که در فکرش نبود

ذره ای سودای نام و آبرو

 

راز موجودی که دیگر هیچ  نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه ، این است آنچه رنجم می دهد

ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو

 

جستجوگر
تنهاترین تنها منم - هنوز هم حریر یادت تن پوش لحظات تنهایی من است فلک کور است دلم رنجور و بیمار است قدم لرزان به سوی کوچه می آیم دو دستم را به هم با حرص می سایم خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست
نویسندگان وبلاگ: