دگر بر شام غمگینم نمی آیی به مهمانی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دگر بر صفحه رویم نمی خوانی پشیمانی

 

تو از افلاک می آیی و من در قعر دنیایم

 

هزاران بار می گویم به دور از حدس و امکانی

 

من از رگبار می آیم من از برف و زمستان ها

 

تو اما آبی و گرمی شبیه یک تب آنی

 

              به احساسم گره خورده حضورت چون غمی شفاف          

 

غمی در عمق خواهش ها ، به پشت خنده ، زندانی

 

تو را من دوست می دارم ، تو را با عمق احساسم

 

بیا بر شام غمگینم هر از گاهی به مهمانی

/ 2 نظر / 6 بازدید
sareh_rabani

سلام جالب بود موفق باشي باي

ناله دلی خسته و تنها

سلام. .وبلاگ خيلي خيلي خوبي داريد.. .دوست دارم ردپاي شما در وبلاگم باشه. .اگه دوست داشتيد تبادل لينک کنيم. ...خبرش و به من بديد خوشحال مي شم. ..خداحافظ..