درد تو

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

تا شرح ان دهم که غمت با دلم چه کرد

این دل ببین که با همه سیل بلا که ریخت

داغ محبت توبه دلم نگشته سرد

من برنخیزم از سر ره وفای تو

از هستی اگر چه برانگیختن گرد

خونی که ریخت از دل ما مرمری حیف نیست

گر زین میان اب خورد تیغ هم خیالی نیست

مرمر چو شمع شعله در ارافکندی به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

/ 0 نظر / 7 بازدید